![]() |
![]() |
|
|
خانه دوست کجاست؟ در افق بود که پرسید سوار آسمان مکسی کرد رهگذر شاخه نوری که به دست داشت به تاریکی شب بخشید و با انگشت نشان داد سپید را و گفت نرسیده به درخت کوچه باغی است که از نور خدا سبز تر است و در ان عشق به اندازه پرهای صداقت ابی است میروم تا ته ان کوچه که از پشت بلوغ سر به در میاورد سپس به سمت گل تنها می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاودان ساطیر جهان می مانی و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت واقعی فضا خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا تا جوجه ای بردارد از شاخه نور تو از اومی پرسی خانه دوست کجاست؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 10 فروردین1384ساعت 7:56 بعد از ظهر توسط شيوا |
|
|
در یک الاچیق کوچک میتوان خوشبخت بود! میتوان کلبه چوبی بنا کرد و محبت را بجای چراغ به انها اویخت میتوان خوشبخت زیست و خوشبخت مرد میتوان در لیوان شیشه ای اب شنا کرد میتوان به جای غذا هوا خورد میتوان نفس نکشید اما عشق داشت میتوان زیست بی غذا بی اب بی هوا میتوان مرد بی تو............ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 4 فروردین1384ساعت 9:51 قبل از ظهر توسط شيوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اگر کسی رو دوست داری ترکش کن.
اگر قسمت تو باشد باز میگردد, اگر هم باز نگشت یعنی به تو تالق نداشته, پس همان بهتر که رفت |
|
RSS
|