تبليغاتX
مي نويسم پس هستم
الی تو جدا" چه جور دوستی هستی دلت نمی خواست مودم من درست شه نامرد ؟ 

ممنون از همه که به یاد من بودید و به من سر زدید الا این نا رفیقهههههههیییییییییییییییییییییینننننننننننننننننننننن  الی گله ماه ماه تو این مدت که من نبودم به خونم سر زده باغچمو آب داده حیاتو جارو کرده این که هیچوقت کار نمی کنه برا من این کارارو کرده  عزیزمه آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخخخخخخخخخییییییی ماه ماه مخصوصا" باباش

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 خرداد1384ساعت 10:8 بعد از ظهر  توسط شيوا | 
 

سلام

مودمم درست شددددد   دلم برا همتون تنگ شده بود  به همتون سر میزنم

فعلا

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 خرداد1384ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

قييييييييژ ، تق ، شپلق ، ششششششششششش ، توقققق

، تالاپ ، شررررررررررر ، تپ ،

ووووووووووو ، ..............................

 

اوففففففففف ، سلام ، داشتم تميز كاري مي كردم ،

خوب موقعي رسيديد ، بالاخره تموم شد ، اينجا شده

مثل يه دسته گل ، به به ، تا حالا هيچ موقع

اينقدر كار نكرده بودم ، ايول به خودم ، امشب

چون خسته ام ميرم ، فردا ايشالا بياييد شب نشيني .

 

+ نوشته شده در  شنبه 28 خرداد1384ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط شيوا | 

سلام

 

من دوباره اومدم  ، اي اينجا چقدر گرد و خاكه

 

، نيگا كن تو را خدا ، انگشت مي كشي به در و

 

ديوار دستت كلي سياه ميشه ، راه ميري از پشتت

 

غبار بالا ميزنه ، ايييييييي اين چيه ؟ سيب گنديده

 

، نچ نچ نچ فاطي اينجا چي كار مي كنه ؟ كه كوه

 

كه كههه _ صداي سرفه  _ ايييييييي اين قفسه

 

چرا اينقدر خاك توش بود ؟ همه اش ريخت

 

رو سرم ، اوفففففففففف خفه شدم ، اين آيينه

 

است مثلا ؟ بيشتر شبيه يه قاب خاليه كه ، بذار

 

يه خورده پاكش كنم ، اين دستمال كو ؟ آهان يكي

 

اينجاست ، ايول حالا شد آيينه ، واييييييي منو

 

نيگا ، شدم عين اين عمله بناها كه از سر كار

 

برمي گردن ، چقدر كثيف شدم ، آييييييييي ، اين

 

چي بود گير كرد به پام خوردم زمين ؟ اين قوطي

 

چيه ؟ فاطي انگاري سطل آشغال نداره اينجا ، 

 

يادم باشه اين دفعه اومدم بارش بيارم ،

 

اااااااااا اينجا را چقدر بهم ريخته است ، اي

 

واي من ، بذار دست به كار بشم يه دستي به سر

 

و روي اينجا بكشم ، دوستي پس به چه دردي مي خوره

 

؟ خير سرم دوست فاطي ام .

 

از كجا شروع كنم حالا ؟ بهتره برم اون اتاق ، بذار

 

اين مبل را بزنم كنار زيرش را تميز كنم ،

 

ايييييييي اين چي بود ؟ ا موش بود ، چرا ترسيدم

 

پس ؟ بزار بگيرمش ، صبر كن لعنتي ، اوووووووووي

 

كجا در ميري ؟ بيا ببينم ، تق ، توق ، تالاپ ،

 

ششششششششش _ صداي پرت شدن الهام از اون ور

 

مبل روي موش بدبخت  _ آها گرفتمت ، نكبت باره

 

چي اينجا جولون ميدي ؟ بيرون بيرون ، نه گناه

 

داري ، برو ، فقط جلو چمش كسي نيا خب ؟

 

كجا بودم ؟ اين مبل چرا

 

اينقدرسنگينه .............................

 

..........................................

 

اوووووووووووف اين اتاق تموم شد ، بسه ديگه

 

باقيش را فردا ميام تميز مي كنم ، خوبه دو

 

روز بيشتر از رفتن فاطي نگذشته ها ، آدم مياد

 

اينجا فكر مي كنه چند سال همينجوري متروك

 

مونده بوده ، ما بريم ديگه ، البته فردا بازم

 

ميام ، بازم از رو ديوار ميام ، كليد زاپاس

 

دارم ها ، ولي خب اين كه از رو ديوار بيام بيشتر

 

اين حس را الحاق مي كنه كه دارم دزدكي ميام و

 

فاطي خبردار نيست .

+ نوشته شده در  جمعه 27 خرداد1384ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط شيوا | 
سلام

دوباره الهامم  ، ميام مي بينم اينجا تغير نكرده اعصابم خورد ميشه  ، در نتيجه خودم اومدم سلامي بكنم تا فاطي برگرده ، چراغ اينجا خاموش نباشه

به قولي ميام ، يه نيگا به گلدونا مي كنم ، حوض را آبش را عوض مي كنم ، خلاصه يه چرخ مي زنيم كه تا فاطي برگرده همه چي درست باشه

امضا : الهام خانوم گل

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 خرداد1384ساعت 1:50 قبل از ظهر  توسط شيوا | 

فاطي بدجوري خورده تو ديفار  ، مودمش سوخته  ، حالا حالا ها هم منتظرش نباشين ، بچم خيلي گمگينه  ، همش غصه مي خوره ، الهي  ، ولي بهتر  ، چه معني داره دختر هي زرت و زرت بياد نت  ، بشين بچه سر درس و مقشت ، چه وضعيه درست كردي آخه ؟ دهه

دعواش كردم مثلا  ، خب برين ديگه هم منتظر فاطي نباشين حالا حالا ها 

امضا : الهام خانوم گل

+ نوشته شده در  جمعه 20 خرداد1384ساعت 1:22 قبل از ظهر  توسط شيوا | 

به شرجی ترین سایه می بارمت

ببین با کدام آیه میآرمت

غزل مه ربان تر شد ای مهربان

به جان خودت دوست میدارمت

 کجا رفت

عجب آن دلبر زیبا کجا رفت

عجب آن نشر خوش بالا کجا رفت

برو در باغ از باغبانان

میان ما چو شمعی نور میداد

کجا شد ای عجب بی ما کجا رفت

دلم چون برگ میلرزد همه روز

که دلبر نیمه شب تنها کجا رفت

که آن شاخه گل رعنا کجا رفت

چو دیوانه همی گردم به صحرا

که آن آهو در این صحرا کجا رفت

+ نوشته شده در  دوشنبه 16 خرداد1384ساعت 7:39 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

وای وای یه خبر مهم امروز الی متحول شده بود وای

وای........................... سیب زمینی خورد کرد حالا

چه خورد کردنی هر کدوم قد کله من ، بادمجون پوست

کند من واقعا" بهش تبریک میگم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

وای وای یه خبر مهم امروز الی متحول شده بود وای

وای........................... سیب زمینی خورد کرد حالا

چه خورد کردنی هر کدوم قد کله من ، بادمجون پوست

کند من واقعا" بهش تبریک میگم

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 خرداد1384ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

سلام

 

من دوباره برگشتم امروز امتحان اقتصاد داشتیم افتضاح بود از بدترین امتحانايي بود که

دادم همشم زیر سر این صغری احمق شد 5/4 نمره که اصلا"نمی گیرم چون که از

قسمت های حذفی کتاب بود تمام بروبچ انسانی بخاطر این 5/4 نمره دم دفتر رشوند جمع

شده بودن اعتراض می کردن حالا معلوم نیست تکلیف این امتحان چی بشه خدا بزرگه

ولی منم اعصاب بچه هارو ریخته بودم به هم همشون می خواستن منو خفه کنن چون که

من اومده بودم بیرون می خندیدم و چرت و پرت می گفتم به یکی از دوستام می گفتم من

سر پل صرات جلو اینو می گیرم نمیزارم از پل رد شه زنیکه احمق آخه خوب 5/4 نمره

ته زوره دیگه خدايي  اون از عربیمون که بازم همین بلا رو سرمون آورد اینم از این

عربیمونم چند تا معنی از قسمتای حذفی کتاب بهمون داده بود من که دیگه به هیچ معلمی

اعتماد ندارم از این به بعدم می شینم کل کتابو می خونم بهتر از اینه که نمرم کم شه دیگه

انقدرم بی غیرت نیستم یه کم دیگه جنم دارم بابا بعداز کلیم صحبت که چه عرض کنم دعوا

با مدیرو ناظم تازه مدیر احمقمون که گفت برید تا بعد حالام اومدیم تا بعد ببینیم که چی

میشه ای صغری خدا بگم چیکارت کنه کور که مارو اینطور اذیت می کنی حقته که بچه

ها لقب کور بهت دادن خوب اینم از بدبختی امروزمون فعلا"وای دارم آتیش می گیرم از

 دست صغری خل دلم می خواد بمیرم آخه 5/4 نمره ....

 

                           

                            حکایت

زاهدی مهمان پادشاهی بود چون به طعام بنشستند . کمتر از آن بخورد که دارادت او بود

و چون به نماز برخواستند پیش از آن کرد که عادت او بود تا ظن او صلاحیت در حق او

 زیادت کنند 

 ترسم نرسی به کعبه ای اعرابی

                                         کین ره که تو میروی به ترکستانست

 چون به مقام خوش آمد سفره خواست تا تتاولی کند پسری صاحب فراست داشت و

 گفت: ای پدر باری به مجلس سلطان در طعام نخوردی گفت: در نظر ایشان چیزی

نخوردم که به کار آید گفت: نماز را هم قضا کن که چیزی نکردی به کار آید

 ای هنرها گرفته به کف دست

                                    عیبها بر گرفته زیر بغل

 

 تا چه خواهی خریدن ای مغرور

                                    روز درماندگی به سیم دغل                   

 

                                                          

 

                                                    وصیت نامه

 

وصیت میکنم که وقتی مردم مرا در تابوتی سیاه بگذارند تا همه بدانند که هرچه

سیاهی بوده من کشیدم و دو غالب یخ به صورت صلیب بالای سرم بگذارند تا به

جای کسی که دوستش دارم برایم بگرید  و دستانم را باز بگذارند تا همه بدانند که

هرچه داشته ام و نداشته ام با خود به گور نبردم و چشمانم را باز بگذارند تا همه

بدانند چشم انتظار ازاین دنیا رفته ام به انتظار یک دوست....................

 

                                            

                                                   هیچ کس

 

هیچ کس برای دیدن من نمیآید در انتهای زمان گم شده ام

 

و چشمان گریانم نابینا گشته

 

هیچ کس دلش برای تنهایی ماه نمیسوزد

 

هیچ کس نمی خواهد باور کند

 

که ماهی قرمز خانه مادر بزرگ خواهد مرد !

 

هیچ کس برای پرپر شدن شقایق خانه مان اشک نمی ریزد

 

هیچ کس به خانه غمگین ترین دنیا نمی آید

 

دلم تنهاست و روحم تنهاست

 

احساسم شکسته شده و خنجر فرو رفته از قلبم خارج نمی شود

 

هیچ کس نیست که قلبم را با نخ و سوزن محبت بدوزد

 

هیچ کس زیر بازوان ناتوانم را نمی گیرد تا زمین نخورم

 

هیچ کس سراغ ما را نمی گیرد !!!هیچ کس!!!   

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 خرداد1384ساعت 6:1 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

بیا صداقت را بیاموزیم شاید که یه روزی در میان آدم های بی وفا به کار آید

بیا نهال صداقت را در باغچه های مهربانی بکاریم شاید که روزی خاک آن را

پرورش دهیم

بیا سرای صداقت را بیاموزیم شاید که روزی سایبان زندگیمان باشد

بیا معنای صداقت را یاد بگیریم شابد که روزی آموزگاران را پرسش کند

بیا غبار صداقت را با اشک صداقت بشوییم شاید روزی دل میزبان پاکی های

دل ما باشد

بیا رهنمون صداقت باشد

بیا مثل پروانه های غریب نیاز به مهتاب شب های تنهایی عادت کنم

 

هنگامی که خورشید نیست و ماه مهمان آسمان است آن هنگام که تمام

پلک ها فرو افتاده و خانه با لالایی سکوت در خواب

است و فضایی که تنهایی در آن بیداد می کند تو را جست وجو می کنم تو

را از پاکی آینه می خوانم بیا که وجودم سراسر

نیازمند وجود آسمانی توست

 

 

تنهایی را دوست دارم اما بی کسی را هرگز

زندگی را دوست دارم اما زنده ماندن را هرگز

عشق را دوست دارم اما عاشقی را هرگز

اشک را دوست دارم اما غم را هرگز

تو را دوست دارم اما بدون تو هرگز

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 خرداد1384ساعت 1:56 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

سلام

امروز اولین امتحانو داشتیم صبح اصلا"دل تو دلم نبود بخاطر همینم اصلا"حوصله خونه موندنو نداشتم ساعت10 دقیقه به1۰ تازه با بروبچ قرار داشتیم ولی من ساعت 9:30 از خونه زدم بیرون رفتم خونه الهام اینا دیگه تا حاضر شه من اونجا بودم بعد دیگه با فرگی و بهناز رفتیم مدرسه تو راهم ملینارو دیدیم دیگه با هم رفتیم تو راهم خیلی بهمون حال داد دیگه تاخود مدرسه کلی خندیدیم این ملی احمقم نزدیک بود تو راه منو بندازه تو جوب آب ولی در کل خیلی حال داد بعد دیگه وقتی رسیدیم رفتیم سر جلسه امتحانمو خیلی خوب دادمخدایی خیلی راحت بودولی نزدیک بود سر یه بی دقتی کوچیک 5/3 نمره ازدست بدم شانس اوردم که سوال و دوباره دیدم هیچی دیگه دوباره نشستم کل سوال وخط زدم از اول نوشتم بعد که از امتحاناومدیم با برو بچ دم در کلی خندیدیم تازه یه چیزی هم فهمیدیم یه بنده خدا یه سال رد شده ولی به تیپو قیافش میخوره بیشتررد شده باشه منو الی امروز فهمیدیم منکه تا حالا فکر می کردم بیشتر رد شده باشه .

بعدش رفتیم دم خونه ابو اینا ملی آب خواست رفت از تو حیاطشون آب بخوره ولی سر شلنگ از این آب پاچا بود نمیشد آبخورد بعد این ملی مثل دهاتیایی که انگار از پشت کوه اومدنو هیچی ندیدن وایساد با اون بازی کردن یادم باشه برا تولدشبراش آب پاچ بخرم هیچی دیگه آب خوردیم و اومدیم خونه تا خونم کلی حال کردیم .

اینم از امروز تابعد

بر میگردم

امروز جز شور جوانی در سرم نیست

یادگارم را نگه دار که فردا اثرم نیست

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 خرداد1384ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط شيوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر کسی رو دوست داری ترکش کن.
اگر قسمت تو باشد باز میگردد,
اگر هم باز نگشت یعنی به تو تالق نداشته,
پس همان بهتر که رفت

نوشته های پیشین
مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
پیوندها
بچه های کوچه پشتی
کوير
پرواز
گلي خانوم
یه داداشیه خندون
کلبه ی تنهایی
عاشق شدی بیا
پاییز طلایی
آنسوی واقعیت
سامان پرسپلیسی
دریای عشق
میلاد
جسد
دختری به نام ب
شبهای سفید
به عشق داریوش
شب گریه
شیدا
رقص عشق در پلوتون
سیاوش
کشکول
محمد نونوا
مرگ،تقسیم انسان میان آسمان و زمین
علی
شهاب و سارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM