تبليغاتX
مي نويسم پس هستم

سلامممممممممممممممممممممم

خوبین؟

من اول اینجا جواب چند تا از بچه ها رو بدم بعد

چند تا از بچه ها گفته بودن که تو وبلاگم از عکسم استفاده کنم

از جمله(سعید و نیما و شهرام عزیز) چشم حتما" تو این پستمم این کارو میکنم

به میلادم بایید بگم که بابا به پیر به پیغمبر من نمیخوام اینجارو ببندم

فقط به خاطر درسم یه مقدار نت اومدنو کم کردم

من با اینجا اومدن آروم میشم اونوقب ببندم اینجارو امکان نداره

بعد به دختری به نام ب هم بگم که شرمنده چونکه درس شنبم سخته

نمیتونم فکر کنید سه تا زبون مختلف

آرایه ، زبان خارجه، زبان عربی

خوب سخته برام آرایم قسمتی از زبون ماست دیگه

تازه کلیم به زبان فارسی بر میخوره

راستی اینو بگم امروز زنگ آخر ورزش داشتیم

پام طبق معمول لیز خورد خوردم زمین شلوارم از دو سه جا سوراخ شد

فکر کنید

چه قشنگ

انقدر به همین خندیدیم

جاتون خالی

حالا من خوردم زمین اون وسط نشستم میخندم

بچه هام دارن سرم داد میزنن بلند شو

به جون خودم از زور خنده نمیتونستم بلند شم

خوب دیگه

تا بعد

بای

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آبان1384ساعت 8:42 بعد از ظهر  توسط شيوا | 
سلام دوستان

من یه تصمیمی گرفتم

از این به بعد وبلاگ من فقط ۵ شنبه ها آپ میشه

و ۵ شنبه ها به همتون سر میزنم

و کلا" ۵ شنبه ها میام نت

ممنون از محبت همتون که به منم سر میزنید

دوستون دارم

بای

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 آبان1384ساعت 6:18 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

با یک دل غمگین به جهان شادی نیست

تا یک ده ، ویران بود آبادی نیست

تا در همه جهان یکی زندان هست

در هیچ کجای عالم آزادی نیست

سلام

اینو به خاطر این گفتم:

چند روز پیشا داشتم رادیو گوش میدادم

بحثشون در مورد گدا و گدایی بود

یه آقایی زنگ زدو گفت :

به یکی هر روز کمک میکرده و فکر میکرده که اون

طرف که بهش کمک میکنه خیلی فقیره

بعد از چند وقت که هی به اون کمک میرده

یه روز داشته از یه خیابون رد میشده که ا

ون یارو گداهرو تو خیابوون دیده که داره از

مستاجرای یه آپارتمان 4 طبقهش اجاره خونه میگرفته

میگه خیلی تعجب کرده و بعد از یکی دو روز که اون طرفو دیده

بهش گفته مرد حسابی من خودم تو رودیدم که داری اجاره میگیری

گفته به تو چه ربطی داره دلم میخوا گدایی کنم

 بعد اون طرفو کلی فش داده و رفته

اینو میخواست بگه که میگفت یعنی تو خیابون

به گدا جماعت کمک نکنید که راستم میگفت

میگفت تو تبریز یه خیابون پیدا نمیشه که

 این خیابونای تهران گدا داشته باشه

حالا اونو ولش کنیم

امروز دوباره داشتم رادیو گوش میدادم

من جدیدا" خیلی رادیو گوش میدم آخه برنامه هاش جالبه

آره خلاصه داشتم رادیو گوش میدادم

این فرزاد حسنیم که دیگه شده هوخشتره تلوزیونو روشن میکنیم هست

رادیو رو روشن میکنیم میبینیم صدای اونه

یه برنامه ای اجرا میکرد به اسم هفت شنبه مهمون

 برنامشون بهاره افشار بود(فرشته تو او یک فرشته بود)

عجب چیزیه این دختر

شاعر هست

طراح صحنه و لباس هست

بازیگر تئاتر هست تازه سال آخر رشته نقاشی هم هست

 الانم که بازیگز تلوزیونه

خدایی شعرش خیلی قشنگ بود

خیلی ازش خوشمان آمد( به قول الی)

راستی چون مد شده همه وبلاگاشونو ببندن

منم میخوام وبلاگمو ببندم

البته تا یکشنه دوباره بیام آپ کنم

یعنی چی که تا یه چیزی میشه فوری میان ویلاگشو نو

میبندن من نمیدونم این دیگه چه برنامه ای شده

خوب دیگه

تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه 20 آبان1384ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

من مسافر این رهم این ره تاریک ظلمانی

دل سنگم هم از این ظلمت به لرزه افتاد

ستاره ها از آسمان قهر کرده اندوه رفته است

ماه تنهاست! ابری در آسمان نیست !گلها خوابند!

درختان زیر این باد قامت خم کرده اند

سوز باد به وجودشان لرزه انداخته!

گوش کن ! صدای زوزه باد را میشنوی؟

من سدرم است!!!

چه شب تاریکی حتی جغد هم میترسد آواز بخواند

چه شیست امشب؟آه به یاد می آورم

انگار امروز اول آن ماه است

امروز خانه برای همیشه تنهاست

سکوت شب را هیچ کس نمیشکند آیینه اتاق خواب

شکسته شده

ای آیینه اشک بریز زیرا دیگر نمیتوانی روی زیبایش راببینی

صدای غرش آسمان را میشنوی؟

آسمان میخواهد با من همدردی کند

اه اشک بریز آسمان سیل ببار که او رفت!

نه صبر کن نمیخوام جای پای محبوبم از روی

سنگ فرش خانه شسته شود

دست نگهدار

                                           **********************************

سلام

- اینو از تو یه کتاب نوشتم

رمان بود

ولی اسمشو یادم نمیاد

خیلی وقت پیش خوندم الان دیگه نمیخونم

یعنی حوصله خوندنم ندارم

نه وقتش نه حوصلش

- نمیدونم جدیدا" مد شده همه وبلاگاشونو تعطیل میکنن

- وبلاگاشون میشه جمعه

- نمیدونم چرا من که اینطوریم وقتی میام اینجا تمام غمای دنیا رو فراموش میکنم

با نوشتنش با خوندنش با همه چیش آروم میشم

- با گشتنش با اومدن تو وبلاگاتون

- باید دعا کنم به جون الی چونکه اگر اون نبود من الان نمیدونستم چیکار کنم

اصلا نمیدونستم این چند وقته چی کار میکردم

خوب دیگه تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 آبان1384ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

سلامممممممممممممممممممممممممممممممم

خوبین؟

دست جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ

سوتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت عیدهههههههههه

عیدتون مبارکککککککککککککککککککککککککککککککک

نمازو روزتون قبول باشه

الهییییییی

چقدر خوبه عید نباشه و آدم خودش تعطیل کنه خلی حال میده

امروز صب بلند شدم حاظر شدم رفتم دنبال الی

که مامانش گفت نمیاد منم دوست نداشتم برم

دیگه گفتم ولش کن حالا یه روز دیگه چیزی نیست

منم اومدم خونه و نرفتم

مامانم قاتی کرده بود میگفت باید بری من

 نمیام که غیبتتو موجه کنم بابام میگفت خودم موجه میکنم

دیگه امروزم خونه بودمو کلی حال کردم

هر کی زنگ میزد خونم من گوشی رو بر میداشتم تعجب میکرد میگفتن تو چرا خونه ای

میگفتم خوب عید بعد اونا میگفتن که عید نیست

منم میگفتم نه بابا هست رصد خانه 303 ماه و دیده

خدایی ته حال بود امروز

دیگه خلاصه عید همگی مبارک

صد سال به این سالا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 آبان1384ساعت 5:36 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

برایت بارها بایید بگویم...

که در رگهای من جاری شدی چون خون...

که از من ساخته ای بار دگر مجنون...

شاید از شکوه عشق خانمان سوز...

برایت بارهاباید صد بار دگر...

برایت بارها گفتم:

باید سر سجده فرود آورد...

شاید ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد...

به دنبال تو تا خورشید باید رفت...

به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم...

برای قلب تو شاید خدا گردم...

نمیدانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای میگیرد و یا در...

زیر پاهای تو من بی رحمانه میمیرم...

نمیدانم که بعد از سالهای سخت و دشوار...

که بعد از روزهای گرم و شیرین زمان مردتم آیا در آغوش تو...

جان را خدا گیرد...

و یا آرزو در نطفه من میمیرم...

شبی در شکوهای تنها و غمگین..........

************************************

سلام خوبین

تا حالا براتون پیش اومده یه معلم به قول معروف..........گیرتون بیاد

اون جای خالی به خاطر اینه که بهش بی احترامی نشه ماه رمضونیه

دبیر آرایمون امروز اومده بود سر کلاس به خدا از وقتی که میاد بهش میخندیم

ولی نمیدونم چرا جدیدا" من اینطوری شدم که اصلا" خندم نمیگیره

حتی به چیزای خنده دار کلاس

حتی به این طنز شبهای بررهم نمیخندم

چون به نظرم مسخره میاد یعنی خنده به نظرم مسخره شده

خیلی وقته که از ته دل نخندیدم

فقط صبا و ظهرا که با الی و ملی و فرگی میام میخندم

توی خونم که میام مث برج زهر مار میشم

تا وقتی که داش محمد بیاد خونه آخه جدیدا" به خاطر

این قالبش که جدید ساخته همش میره مغازش الان که برا افطار میاد

دیگه تا قبل از اون

نه با کسی حرف میزنم

نم..............................

تا حالا شده بچه های کلاستون یه گوشه جم شنو تو اصلا" سمتشون نری

اولای سال باهاشون خیلی میپریدم ولی الان این کارم بی معنی میدونم

دیشب خونه مامان مهریم(مادر مامانم بهش میگیم مامان مهری)

افطار دعوت بودیم

داشتیم شب برمیگشیم یه صحنه خیلی بدی دیدم

نمیدونم تا حالا از این صحنه ها دیدید یا نه

مث همون که تو شهرستانمون دیدم تصادف شده بود

یه بنده خدا دار فانی رو وداع گفته بود

خیلیم جوون بود دلم خیلی سوخت

تا حالا دو دفعس که من از این صحنه ها میبینم اعصابم میریزه به هم

یاد وبلاگ نیما افتادم(دندون یه آدم مرده)

یاد حرفی که زده بود دلیلش برای اینکه اسم وبلاگشو این گذاشته بود

دلم میخواست اونجام برای اون گریه کنم

خدایش بیامرزد

دیشب بعد از اون صحنه پیش خودم گفتم خدایا

اینو الان بردی به اون دنیا

مارم میخوای ببری همون دنیا

ولی اینطوری نه، نه با این وضع

تا بعد

+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1384ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط شيوا | 

دلم تنگه برای گریه کردن

کجاست مادر کجاست گهواره من

***************************

چشم من بیا منو یاری بکن

گونه ها خشکیده شد کاری بکن

****************************

گریه کن گریه قشنگه

گریه سهم دل تنگه

***********************

سلام خوبین

دلم خیلی گرفته اعصابم خورده

سرم داره از درد میترکه

دلم میخواد برم یه جای دور یه جایی غیر از اینجا که هستم

یه جایی که اصلا" هیچ کس دورم نباشه

خودم باشمو خودم

زندگی چیه؟

هدف از آفرینش چیه؟

آدم چیه؟

ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدامو میشنوی؟

منو میبنی؟

آقا جان من نخوام این زندگی رو بایید کیرو ببینم؟

هان

نمیخوام به خدا نمیخوام

چی کار کنم؟

بعضیا میگن هر طوری که هستی بستگی به قسمتت دار

شمام اینو قبول داری؟

منکه اصلا" قبول ندارم

چونکه هر چی که خوب از آب در بیاد میگن ما خودمون خواستیم که اینطوری بشه

هر چیزی که بد بشه میگن قسمت

آخه یعنی چی من نمیدونم

فقط میدونم دلم خیلی پره

دلم میخواد انقدر گریه کنم تا سبک سبک شم

طوری سبک شم که وقتی راه میرم احساس کنم دارم پرواز میکنم

همین

تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 10:52 قبل از ظهر  توسط شيوا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اگر کسی رو دوست داری ترکش کن.
اگر قسمت تو باشد باز میگردد,
اگر هم باز نگشت یعنی به تو تالق نداشته,
پس همان بهتر که رفت

نوشته های پیشین
مهر 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
مهر 1387
مرداد 1387
تیر 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
تیر 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
پیوندها
بچه های کوچه پشتی
کوير
پرواز
گلي خانوم
یه داداشیه خندون
کلبه ی تنهایی
عاشق شدی بیا
پاییز طلایی
آنسوی واقعیت
سامان پرسپلیسی
دریای عشق
میلاد
جسد
دختری به نام ب
شبهای سفید
به عشق داریوش
شب گریه
شیدا
رقص عشق در پلوتون
سیاوش
کشکول
محمد نونوا
مرگ،تقسیم انسان میان آسمان و زمین
علی
شهاب و سارا
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM