![]() |
![]() |
|
|
خطهای کف دستم را زیر رو می کنم به دنبال نشانه هایی که می دانم هست و
من قبل تر ها دایما فکر می کردم چکیده ی اینده ام اند و
حالا چقدر خنده دار است برایم رویای سالهای نه چندان دور ...
دستهایم با دستهای تو تا گره می خورد من اسوده می شوم
که حتما خطها به هم گره می خورند و
من تداوم تکامل تو و تو آرزوی بی قاب و نقاب زندگی ام می شوی....
هرچه بیشتر گرمای تو در نفس هایم تنیده می شود من....من ....
خودت که می دانی من....
زیباترین واژه ها راحت به زبان این و آن جاری می شود. غریب است برایم سخنانشان! که چگونه اینقدر ساده...! شاید به دروغ می گویند. فریب می دهند! شاید هم خود فریب می خورند از خودشان، واژه ها را نمی فهمند! آری! نمی فهمند، که اینقدر ساده می گویند "عاشق شده ام" ، "دوستش دارم!" و این عاشق شدنها و دوست داشتنهای زبانی، کمرنگ می شوند، از یاد می روند، بر باد می روند! تنها غمی می ماند و رد پای خاطره ای. و سوالی بی جواب مانند همیشه، که چرا و چگونه به پایان رسیدیم؟! دریغ از اینکه هرگز "ما" نبوده اند! وقتی که تو آرام هستی و چیزی نمی گویی
میدانم چیزی دارد عذابت می دهد مثل یک حرف نگفته تو لبخند می زنی و من باور می کنم
تمام چیزهایی را که پشت پرده ی لبخندت پنهان می کنی .
میدانم تنهایی داری بار سنگینی را به دوش می کشی
کاش کمی گله و شکایت می کردی . کاش !
از روزی می ترسم که هی حرفها بر دلت بماند و بماند و بماند و آخر .
تجربه کن اما خم نشو .
بعضی وقتها برای کسب تجربه بهای زیادی باید بپردازی . نترس و جلو برو امروز باز میعادی دوباره باید بست با جاده و زندگی . آهان ! بلند شو ! یالا ! چشمهایت را باز کن .
دستانت را به دست خدا بده و بلند شو ! بی دلی در همه احوال خدا با او بود
او نمی دیدش و از دور خدایا می کرد! خدایا ! مگذار دعا کنم که مرا از دشواری ها و خطرهای زندگی مصون داری ، بلکه دعا کنم تا در رویاروئی با آنها بی باک و شجاع باشم . مگذار از تو بخواهم درد مرا تسکین دهی ! بلکه توان چیرگی بر آن را به من ببخشی... .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 4 تیر1385ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط شيوا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
اگر کسی رو دوست داری ترکش کن.
اگر قسمت تو باشد باز میگردد, اگر هم باز نگشت یعنی به تو تالق نداشته, پس همان بهتر که رفت |
|
RSS
|